تنهائی های ما

عبور باید کرد و همنورد افقهای دور باید شد

تنهائی های ما

عبور باید کرد و همنورد افقهای دور باید شد

تسلیم...

به نام عشق

.

.

هر لحظه که تسلیمم، در کارگهِ تقدیر

آرام تر از آهو ، بی باکتر از شیرم

هر لحظه که می کوشم، در کار کنم تدبیر

رنج از پیِ رنج آید، زنجیر پیِ زنجیر

.

حضرت مولانا

.

.

شقایقی (نسرین)

.

(این روزها نمیدونم چرا دلم میخواد با اسم خودم با تو گفتگو کنم ... چی رو داری از من میگیری؟ ... چی رو داری به من هدیه میکنی؟) 

کجایی...

به نام عشق

.

براستی کجایی ؟؟ که تمام مرا اینچنین سیراب کرده ای و باز من تا به حدی بی پایان تشنه توام

خانه را تا نا کجا جستجو می کنم و تو نیستی

این روزها اشتیاقی بیکران مرا در هم پیچیده است و هوای با تو بودن تمام هست مرا درهم می نوردد

گاه خسته ام و گاه بیخود از خویشم ... دلم وصل میخواد تا آغوش خسته ام لختی آرام گیرد

بدان حد طالب توام که از خود خبرم نیست که نیست

بدان اندازه هستی که دیگر از من اثری نیست که نیست

.


عاشق توام ... این تمام تعریف من است از من


.شقایقی



خیال...

به نام  عشق

.

.

" در هوس خیال او همچو خیال گشته ام.."

.

.

شقایقی

به نام عشق

.

.

هرلحظه که اشتیاق و شعف سراپای من رو فرا میگیره. وقتایی که با شوق بی انتهایی دلم میخواد تو رو بر هستی فریاد بزنم،دلم شیدا و بیقرار میشه که تو رو با تمام کاینات شریک بشه ... یادم میره اینجا واقعیته

وقتی که عشق تاب از بودنم میگیره و دست هام به سمت لمس یک طعم از حضورت به سمت تمام هستی پرواز میکنه ... یادم میره اینجا واقعیته

وقتایی که از وجودم چون چشمه ای جوشان فوران میکنی و همه ذرات بودنم میخواد تو رو به دیگران هدیه کنه ..  یادم میره اینجا واقعیته

یادم میره اینجا واقعیته و هر بار که خود این واقعیت پس گوشم میزنه که ... کجایی؟ ...  حواست هست؟ ... اینجا واقعیته ... دلم یهو خودشو جمع میکنه ،حالش رو به سمت حقیقت پس میکشه و دوباره به تنهاییش برمیگرده ... 

اگرچه این اتفاق در زندگیم بارها و بارها اتفاق افتاده و میفته اما من ، نمیتونم با چیزی جز حقیقتم زندگی کنم ، نمیتونم لحظه ای از تو دست بکشم ... تمام واقعیتم رو فدای یک لحظه حقیقت تو میکنم... بذار این واقعیت هیچگاه منو نمبینه ... بذار در این آینه های تو در تو ، من در نظر دیگران هیچگاه زاده نشم ... 

دلم لحظه ای رو میخواد که از این آینه ها عبور کنم  ... با چشم دل مقابلت بنشینم ... بر سطح بودنت دست بکشم ... حقیقت نابت رو لمس کنم...

من اما اینجا ، در این همه واقعیت های پیچیده  و تو در تو ... پیدات میکنم ...و یاد میگیرم که اگرچه اینجا واقعیته اما در پس اون حقیقت تو پنهانه ... پیدایت میکنم حقیقت پنهان در لحظه های شیدایی من ... 

یادم میمونه اینجا واقعیته... و اگر هر لحظه اون منو دوباره به تنهاییم روانه کنه ، باز من دست از عاشقی کردن با تو برنمیدارم 

و تو رو با عشق تمام به این واقعیت هدیه می کنم...

.

شقایقی(نسرین)


به نام عشق

.

.

وصف واژه ها نمی شود حال خرابات من ... 

.

.

شقایقی

راه شدی...


این تن اگرکم تندی ، راه دلم کم زندی

راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

.

.

شقایقی

واژه ...

به نام عشق

.

خسته ام از واژهایی که حجم تو را نمی فهمند

طعم تو را نمی دانند ... عشق تو را غریبه اند

.

پرم از حرف های ناگفته ... پرم از تو ... 

تویی که بر زبان زاده نمی شوی...

.

.

شقایقی

خیالت...

به نام عشق

.

باران که می بارد

خیالت تمام بودنم را صیقل می دهد

از میان خاطرات دور و نزدیکم که میگذری

من پرپروازی می یابم به وسعت چشم های هزار رنگت

خیال تو تمام هستی مرا آغشته به ناب ترین عطرهای تنت می کند

از کجا آمده ای که اینگونه لبریز عشق و ترانه ای

اینگونه پر از خواهش های پریدنم

از کجا گذشته ای که تمام حضور کوتاهت

تمام خانه مرا لبریز جنون و خواهش و طلب می کند

تو رقص می کنی در تمام لحظه هایم

بی وقفه می چرخی در تمام تنم

این حضور کوتاه تو تمام من است

تمام بودنم گره می خورد به کنج لب های خندانت

در برق نگاه شیطانت که خانه ام را پر کرده از حجم های نادیده

تو گاه به گاه و بی وقفه مرا از من می گیری و در خویشتنت گمش می کنی

تو گاه به گاه و بی وقفه از راه می رسی ومرا درگیر طعم خویشتنم می کنی

دست در گردن حضورت می اندازم و دیگر نیستم

کجایی ای ناب ترین خلوت یگانه ام

ای تنهاترین محبوب خانه و کاشانه ام

کجایی که دیگر مرا غیر تو علت بودن نیست

کجایی ای عظیم ترین لبخند خودآی من ...

.

شقایقی